سرد

هوا این پایین خیلی سرده؛ ولی نه به سردیِ روابطِ اون بالا! تا وقتی که یه رابطهٔ گرم تو اون بالا پیدا نکنم، هر روز انگیزه م واسه بالا اومدن کمتر میشه. سرمای این پایین دوست داشتنی تره! 


+ قسمتِ جدیدِ رادیو فانتوم رو هم از دست ندید به نظرم: اینجی


منبع این نوشته : منبع

کاسهٔ داغ

ازدواج مسئلهٔ خیلی مهمیه که افراد نظرات متفاوتی درموردش دارن؛ نظر هرکسی هم واسه خودش محترمه و قابل دفاع؛ چون زندگی شخصیِ خودشه و به کسی مربوط نیست. ولی یه سری هستن که مخالف ازدواج هستن. یه سریشون مخالف ازدواج تو سنِ پایین هستن و یه عده دیگه شون هم اساساً با معقولهٔ ازدواج دوشواری دارن. تا اینجای کار هم به احد الناسی مربوط نیست. کار جایی مورد پیدا میکنه که این دوستان پا و دست و حلق و بینیشون رو از حد و حدودِ خودشون فرا تر میبرن و بدون هیچ علم و آگاهی و تجربه ای حکم میدن واسه زندگی شخصی بقیه.
 طرف 16 سالشه اومده تز میده درمورد مخالفت با ازدواج و محدودیت هایی که با ازدواج بوجود میاد. یه بحثی هست درمورد ازدواج و محدودیت و سد هایی که بعد از ازدواج بر سر راهِ پیشرفت دخترها قرار میگیره. خانم محترم! شما چه کاری میخوای با رفقات انجام بدی که با وجود همسر آینده ت نمیتونی انجام بدی؟ چه تفریح و سرگرمی و حرکتِ درست درمانی هست که نمیتونی بعد از ازدواج انجام بدی؟ و یا این بحث پیشرفت تحصیلی و کاری. اینکه فکر کنی بعد از ازدواج نه میتونی تفریح داشته باشی و نه پیشرفت، این به انتخابت بستگی داره که چه کسی رو به عنوان شریک زندگیت انتخاب کنی. رفتی شوهر کردی که تفکرات جاهلانه و متعصبانهٔ داعشی طور تو مخش مور مور میکنه، بعد توقع تفریح و پیشرفت هم داری؟ خودت اشتباهی زدی آبجی! تو حق نداری نتیجهٔ یک انتخاب غلط رو تعمیم بدی به اصلِ ازدواج و همه رو از ازدواج منع کنی و ترس بندازی به جانِ بقیه. تو اشتباه انتخاب کردی؛ اشتباه. همین بحث واسه پسرهای فراری از ازدواج هم صدق میکنه که معلوم نیست چه پفکی میخوان بخورن که وجود همسر و تعهد، اجازه بهشون نمیده. 
یا بحث ازدواج تو سن پایین. البته منظورم از پایین،  ازدواج اجباری تو نه ده سالگی نیست. اساساً ازدواج اجباری تو این عصر، بدجور آدم رو یادِ عصر سنگ میندازه. بحث من ازدواج تو سنین 16-20 سالگیه که با توافق و رضایت و علاقهٔ دو طرفه شکل گرفته و یه سری سعی دارن این افراد رو از آینده بترسونن و بدبختی و فلاکتِ نمونه های مشابه تو سن پایین رو کنن تو حلق این طفلکیا. اول اینکه آخه داغان! تو گرفتی این بیچاره ها رو از نتیجهٔ ازدواجی میترسونی که اجباری بوده؟ درسته این؟ منطقیه؟ دوم اینکه الآن آمار طلاقِ ازدواج هایی که تو سی چهل سالگی رخ داد و به نتیجه نرسید، خیلی خوبه؟ هرکسی تو سن بالا ازدواج کرده خوشبخت شده و شاد و باحال شده زندگیش؟ هرکسی هم تو سن پایین ازدواج کرده بدبختی و فلاکتش تضمین شده س؟ نه دیگه! نه! باز هم بستگی به خودت و انتخابت داره.
 خودت دوست داری تو سن 73 سالگی ازدواج کنی کن، ولی حق نداری بقیه رو نادرست هدایت و راهنمایی کنی. اگه دوست داری ازدواج نکنی نکن، ولی شکر میخوری بقیه رو ازش بترسونی! تو پاهای خودت رو داری؛ بقیه رو از مسیرِ اشتباهی ای که با پاهات رفتی نترسون! بقیه نه پاهای تو رو دارن و نه مسئول غلط تو هستن. 

منبع این نوشته : منبع
ازدواج ,بقیه ,هستن ,اینکه ,سالگی ,اجباری ,ازدواج کرده ,دوست داری ,انجام بدی؟ ,وجود همسر ,مخالف ازدواج

ویارِ بوفالو

هشت ماهه باردار بودی و من، درگیرِ مدیریتِ بحرانِ سرخ پوست ها. آن لعنتی ها حاضر به ترکِ وطنِ خود و تقدیمِ خاکشان به امپراطوری نبودند و تو، هوسِ گوشتِ بوفالو کردی. انقراضِ یک نسل از بوفالو ها، به فدای ویارانه ات عشقم.

[ بخشی از کتابِ خاطراتِ فرمانده ای که زنش را خیلی دوست داشت مثلا ]




جدی نوشت: نظامیان آمریکایی دستور داشتند که بوفالوها را بکشند تا سرخپوستها به غذا دسترسی نداشته باشند.  آمریکا - ۱۸۵۰ 


منبع این نوشته : منبع
بوفالو

پابلو

پابلو یه جوونِ باحاله. به معنای واقعیش. خیلی پر هیجان و شوخ؛ صدای خوبی داره و خوش خنده هم هست. وقتی 19 سالش بود، توی یه روزِ برفی، تو پایین شهرِ شیلدر عاشق شد و فرداش از رز، همسرش خواستگاری کرد. عجیب ترین خواستگاری ای که توی عمرم متوجهش شدم. نه نه نه! اشتباه نکنید! منظورم از عجیب ترین این نیست که مثلأ توی توالت عمومیِ زنانه از رز خواستگاری کرده باشه یا وسطِ فیلمِ توی سینما یهو رو پرده ی سینما متنِ عاشقانه و خواستگاری ظاهر شده باشه، نه! منظورم از عجیب ترین روندِ عشق و رابطه و از همه مهم تر شروعِ این عشقیه که منجر به خواستگاری شده! اونم به فاصله ی یه روز! پابلو خودش واسم تعریف کرد؛ مو به مو! اینجا خیلی وقت واسه حرف زدن داریم. گفت که طبقِ عادتِ همیشگیش رفته بوده توی بستنی فروشیِ فکستنی و داغانِ آقای فرانکو بستنی شکلاتیِ خیلی یخ بخوره و طبقِ معمول ترش اصلأ واسش مهم نبود چرخش زمین به دورِ خورشید تو چه حالت و شرایطیه و اون بیرون هوا چطوره! اون فقط براش این مهم بود که قصد داره بستنی شکلاتیِ خیلی یخ بخوره؛ همین! و چون پولش به قدری نبود که باهاش کرایه تاکسی بده و بره بالا شهر تو بستنی فروشیِ خانمِ سیمِنتو، بستنی شکلاتیِ خیلی یخ بخوره، و به ازای بستنیِ خورده شده و پولِ داده نشده ش ساعت ها با آبِ خیلی یخ تر ظرف بشوره، ترجیح داد همون بستنی فروشیِ آقای فرانکو رو واسه ارضای عادتِ یخش انتخاب کنه. اون روز هم مثلِ همیشه با همون ژاکتِ آبیِ آسمونیِ کهنه و قدیمیش که یقه ش نخ کش شده بود ( و فقط همون یقه ش بیرون بود و دیده میشد ) و کاپشنِ پلاستیکیِ مشکیش که زیپش رو تا دندانه ی آخرش کشیده بود بالا و شلوار و کفشِ خاکستریِ قدیمی ولی تمیزش واردِ بستنی فروشی شد. کلاهش رو که تا روی گوش هاش کشیده بود پایین رو در آورد و یه نگاه به پاتوقِ همیشگیش، یعنی صندلی و میزِ کنارِ شومینه انداخت که روبروش، یعنی بیرون از مغازه یه درختِ سرو بود. روی صندلی هم باید طبقِ معمولِ پابلو خالی میبود، ولی نبود! یه مستطیلِ منحنی دارِ صورتیِ کمرنگ بود که بالاش موهای صافِ خرمایی ریخته شده. طبیعتأ اون یه خانمِ نسبتأ محترمی ( میتونست کاملأ محترم باشه اگه پاتوق پابلو رو اشغال نمیکرد ) بود که ژاکتِ صورتی رنگِ کمرنگ پوشیده و موهای بلندِ صافش، خرماییه. قسمت کمر به پایینش هم پشتِ صندلیِ جعبه طورِ مخصوصِ پابلو مخفی شده بود. پابلو میخواست بره یک راست پیشِ آقای فرانکو و از اون گلایه کنه بابتِ این اشغالگری، ولی ترجیح داد بره پیشِ خودِ اشغالگرِ صورتیِ کمرنگ پوشِ مو خرمایی و پاتوقِ دنجش رو پس بگیره. با قدم های ریز ولی سریعش رفت و به شونه ی راستِ اون خانم زد و گفت:

+ عذر میخوام خانم. یه اشتباهی پیش اومده.

اون خانم که اسمش رز بود در حالی که سرش توی کتاب بود و منتظرِ سرد شدنِ شیر کاکائو عه خیلی داغش بود، ( دلیلی نداره یه بستنی فروشی توی زمستون نوشیدنی های داغ هم نفروشه! هرچند تو فصل های دیگه هم میتونه بفروشه ) کمی تا قسمتی شوکه شد و شیر کاکائوش چپه نشد و نریخت روی کتابش ( رز دختری خونسرد است )، برگشت و گفت:

- سلام آقا. ببخشید. ولی چه اشتباهی؟!

خب بالاخره رز برگشت و پابلو تونست ببینه اِشغالگرِ صورتی کمرنگ پوش، چه شکلیه. اگه فکر میکنید باز هم بطورِ خیلی کلیشه ای اینجا عشق در یک نگاه رخ نداد، سخت در اشتباهید به دو دلیل. یک اینکه چیزی که پابلو در نگاهِ اول دید، به حدی زیبا و نجیب بود که اگه 500 هزار تا پسرِ شیلدر، نگاهش میکردن، اون کلیشه ی عشق در نگاه اول واسشون خاطره میشد و روزها حسرتِ بیشتر نگاه نکردنش رو میخوردن. ( واقعأ کیه که دلش نخواد یه تصویر با جزئیاتِ دوتا چشمِ خیلی آبی و ابروی کشیده و بینیِ کوچولو و گونه های سرخ شده و موهای چتریِ خرمایی رو یه عمر نبینه؟! ) دو هم اینکه اولین جرقه واسه ایجادِ یک عشق واسه یک مرد همون چیزی بود که توی یک گفتم؛ زیبایی و نجابتی که تو همون برخوردِ اول پاچید تو قلب و عروقِ پابلو. ولی خب به یک دلیل بر اون دو دلیلِ ابتدایی گل کاری کرد و بیخیالِ عشق و عاشقی شد. اونم ثروتمندیِ رز بود که از ظاهر و تیپش مشخص بود و صد البته سوییچِ ماشینِ مدل خیلی بالاش که حتی پابلو اسمش رو هم بلد نبود. ( البته فقر و بدبختیِ پابلو هم بی اثر نبود ) 15 ثانیه بعد از نگاهِ اول که اون اتفاقات واسش رخ داد، حسرتش رو قورت داد و گفت:

+ هیچی خانم. شما پاتوقِ پنج ساله ی من رو اِشغال کردید.

- جدی؟! 

+ نه پس! شوخی! ( اصلأ به قیافه و لحنش نمیخورد شوخی کنه بر خلافِ همیشه )

- من معذرت میخوام آقای ...؟!

+ پابلو هستم. خانمِ ...؟!

- رز. پس من میرم رو یه میز دیگه.

+ عذر خواهی لازم نبود خانم رز. توی این شهرِ بزرگ روزانه میلیون ها بار اشتباه رخ میده که هیچ آسیبی به کسی وارد نمیکنه، ولی ما آدما عاشقِ پیچیده تر کردن اوضاعیم. من که همنشینی با شما و خوردنِ بستنی شکلاتیِ یخِ همیشگیم در کنارتون رو ترجیح میدم به پیچشِ بیهوده ی یک اشتباه. شما رو نمیدونم.

رز لبخندی ریز زد و کتابش رو بست و گفت:

- تو پیچیده ترین لحظاتِ عمرم که قرار تا چند ساعت

 بعد پیچیده تر هم بشه، منم تمایلی به اضافه کردن یک پیچیدگیِ بیهوده ی دیگه به اون چند میلیون تای دیگه ندارم آقای پابلو.

پابلو هم خندید و درحالی که نگاهِ رز رو با نگاهش جواب میداد بلند گفت:

همون همیشگیِ یخ لطفأ! آقای فرانکو!

رز دوباره لبخند زد و با طعمِ طعنه گفت:

- یحتمل تازه از توی کوره ی آجر پزی، یه دیوونه در آوردن که خیلی عطش داره و از بستنی شکلاتیِ خیلی یخ هم خوشش میاد.

و بعد از اتمامِ جمله هم لبخندی زد که به پابلو بفهمونه اونم شوخه.

پابلو توی دلش گفت که اصلأ بهش نمیاد با این سر و وضع شوخ طبع هم باشه، ولی خودش شروع کرد و پوزخند زد و گفت:

+ شایدم از لباسشوییِ یه خشک شویی تو بالا شهر، یه دیوونه ی اتو کشیده ی خیلی خوشگل و پولدار در اومده که سرش پشتِ چراغ قرمز خورده به فرمونِ ماشین فضاییش و اومده تو یه بستنی فروشیِ داغانِ پایین شهر شیر کاکائو عه خیلی داغ بخوره.

بعد جفتشون زدن زیر خنده و آقای فرانکو هم مابینِ خنده هاشون بستنی شکلاتیِ پابلو رو آورد.

رز میخندید و گفت:

- ولی درمورد پولدار بودن و این ماشین اشتباه کردی. چون اینا فوقش تا فردا واسه من باشن. شرکای تجاری پدرم سرش کلاه گذاشتن و اونو با کلی تعهدِ مالی تنها گذاشتن و رفتن. تا چند ساعتِ دیگه تو از من ثروتمند تری. ( لبخندی که به زور زد ) الآن هم از پیچیدگی های خونه و اون بالا شهرِ شلوغ پلوغ زدم بیرون و اومدم اینجا، که بهش میگن پایین شهر تا توی خودم و آرامشِ اینجا و این کتاب و شیر کاکائو گم بشم. بستنی شکلاتیِ یخت داره آب میشه پابلو. ( بازم خندید. اون یه دخترِ قوی عه )

پابلو درحالی که داشت از ریزش بستنیِ شکلاتیِ یخش روی میز با لیس زدن جلوگیری میکرد عمیقأ بخاطر حرف های رز ناراحت شد، ولی چند لحظه نگذشت که به دلیل همون حرف های رز عمیقأ خوشحال شد. اون حالا میتونست پروژه ی عشق در یک نگاهِ کلیشه ای رو که حالا دیگه کلیشه نبود رو ادامه بده و حتی به عشق توی چندین میلیون بار نگاه در تمامِ عمر فکر کنه. رز حالا در دسترسش بود. چون تا چند ساعتِ دیگه اونم مثلِ خودش بدبخت و بیچاره میشد؛ و شاید به گفته ی رز وضعش بهتر از رز هم میشد. خیلی سعی کرد خوشحالیش رو توی ابراز تأسفش نشون نده و موفق هم شد. اونا تا پایان روز اونجا با هم حرف زدن و پابلو هر لحظه به اندازه چند سال عاشق رز میشد و رز به اندازه ی کلِ عمرش به حرف ها و شوخی های تمیزِ پابلو خندید. ( رز توی یه خانواده ی خیلی شیک و رسمی بزرگ شده بود که خنده های بلند و طولانی دور از شأنش بود ) اون روز تموم شد و قرارِ روزِ بعد رو هم گذاشتن و فرداش پابلو مصمم ترین پسرِ دنیا بود که میخواست اون رزِ لعنتی فقط واسه خودش باشه. در لحظاتی از رز خواستگاری کرد که اموالِ پدرش توسطِ بانک و طلب کار ها مصادره میشد. رز از همین مسئله به عشقِ پابلو رسید و قبول کرد. ولی دلیل نمیشد پابلو توی ملاقات با پدرِ رز یه کتک درست حسابی نخوره! زمان فاکتور مهمی واسه این اتفاق بود؛ ولی پابلو هیچ وقت زمان شناس نبود!

اونا ازدواج کردن و زندگیشون رو توی یه خونه ی کوچیکِ ساده تو پایین شهر شروع کردن و پابلو هم به معدن اومد و هفت سالی هست اینجا مشغول به کاره. و سه سالی میشه دختر کوچولوی 6 ساله ش داره با قدرتِ تموم با سرطانِ لعنتی مبارزه میکنه و تنها نیست. پابلو و رز هم پا به پاش دارن مبارزه میکنن تا هزینه های سرسام آورِ دارو و درمان رو به دست بیارن. عکسِ سارین رو دیدم. دختر کوچولوی پابلو رو میگم. خیلی خوشگله و قطعأ به رز رفته. پابلو خیلی فاجعه س چون. یادمه یه بار از پابلو دلیلِ شوخ و شنگول بودنِ همیشگیش رو پرسیدم و کوتاه و گنگ جواب داد:

یادمه بچه که بودم خیلی جدی تر بودم.

و باز خندید و یه جوکِ بی مزه هم تعریف کرد که فقط خودش بهش خندید. ولی من تازه به مفهومِ جوابش پی بردم. واکنشِ پابلو به سختی های زندگیش، آه و ناله و خودزنی و خودکشی و افسردگی های حاد نبوده، رفته به رفته با گذشتِ زمان و سخت تر شدنِ اوضاعِ زندگیش به این باور رسیده که تنها راه واسه زنده موندن در برابر سختی های زندگی خندیدن و آواز خوندن و جوک تعریف کردنه، حتی اگه بی مزه باشه! 

راستی! شک ندارم پابلو با دهنِ باز و لبخند به لب خواهد مرد. اون و رز و سارین، خیلی قوی ان! خیلی.



منبع این نوشته : منبع
پابلو ,خیلی ,بستنی ,شکلاتیِ ,نبود ,واسه ,بستنی شکلاتیِ ,آقای فرانکو ,شکلاتیِ خیلی ,بستنی فروشیِ ,عجیب ترین

خاک

" چقدر خودت رو اذیت میکنی بابا! بیخیال! تهش خاکه دیگه. " فارغ از این بحث که این اصطلاح بطورِ کلی درست هست یا نه، میخوام یه بحثی رو در رابطه باهاش مطرح کنم. اول اینکه اگه نگم همه مون، حداقل 90 درصدمون این حرف یا حرفِ شبیه بهش رو بطور مستقیم یا غیر مستقیم از اطرافیانمون شنیدیم و شاید خودمون هم بکار بردیمش؛ این ها مدِ نظرِ من نیست. من میخوام این مسئله رو بررسی کنم که اگه یک سری از موفق ترین و ثروتمند ترین افرادِ جهان، طبقِ این حرف و اصطلاح، مسیرِ زندگیشون رو ادامه میدادن و هدف گذاری میکردن، به کجا و چه مقصدی میرسیدن.


1. استیو جابز:

استیو اگه طبقِ نصیحتِ پدر خوانده ش، پل رینهولد، مبنی بر اینکه: " ای باباع.استیو! چقدر درس میخونی پسر! خودت رو اذیت نکن. تهش خاکه دیگه. " عمل میکرد، اوجِ موفقیتش خلاصه میشد تو یه نیسانِ آبی و یه دستمال یزدی به گردن، تو کوچه پس کوچه های سانفرانسیسکو، یه دست به فرمونِ نیسان، یه دست به بلندگو، تو ظل تابستان عربده میزد: سیبِ دماونده! بیا حراجِ تابستونی گذاشتم! همین دو ساعت پیش از باغِ نوکِ قله ی دماوند چیدم. بدو بیا که تموم شد. [ یک گاز به سیبِ توی دست و آبِ سیبی که پاچید تو شیشه جلو ]

بعد از کلی عربده کشی و شنیدنِ فحش های ناموسی مبنی بر: [ بر فادِرت لعنت شِتی ] یا [ آنتِت رو سگ گاز بگیره جابز ] و دیگر ابراز اراداتِ خانوادگی، چند نفر میان ازش خرید کنن که با تَلی از سیب های گاز خورده مواجه و مجددأ علاوه بر اینکه چوب گذاشتن لای بغلش، آنت و فادر و مادِر و دیگر بستگان رو مورد نوازش های روحی روانی قرار دادند.


2. بیل گیتس:

مری " مادرِ بیل " به بیلِ جوان: کافیه دیگه پسرم. چقدر کار میکنی! انقدر زحمت میکشی تهش خاکِ سردِ گوره دیگه. سخت نگیر انقدر!

بیل گیتس اگه این نصیحت رو گوش میکرد تهِ تهش تو جنوبِ سیاتل، تهِ خیابونِ سرباز رایان [ جیمزشون ]، یه کافی نت داشت که جوونا میومدن بجا ثبت نام کنکور و حج عمره و عتبات و سهام عدالت و اینا، توش گات دانلود میکردن [ با توجه به اینکه بیل، بسته ی نامحدودِ 100 گیگابایتی میگرفت واسه کافی نتش، یقینأ کارِ اخلاق مدارانه ای نبود ] و حتی مقاله و پایان نامه میدزدید و کپی میکرد واسه ترم هفتی های دانشگاهِ شهرشون و از همین راه مخِ دختر همسایه ی دانشجوشون رو هم میزد و بدبخت میشد. به همین برکت که!


3. کارلوس اسلیم:

کارلوس عمه ش که اطلاعاتِ درست حسابی ای ازش در دسترس نیست، اون نصیحت معروف رو بهش میکرد و کارلوس، اوجِ موفقیتش رو تو مکزیکوسیتی توی بستنی فروشیِ برادرانِ مارکز [ به جز جمشید ]، درحالی که ذرت مکزیکی میداد به ملت و با دوازده دو صفرش مار بازی میکرد و میسوخت همه ش، جشن میگرفت.


4. آمانسیو اورتگا:

ایشونم اگه اون نصیحت رو سر لوحه ی زندگیش قرار میداد، الآن بجا اینکه دومین فرد ثروتمند جهان و موفق ترین شخص تو حوزه پوشاک و مد باشه، خرسی، خری، هاچ زنبور عسلی چیزی میشد جلو این لباس فروشی های لاکرونیا و ملتی که به سمتِ استادیوم گاو سواری میرفتن رو هدایت میکرد به سمتِ لباس فروشی، که تهش هم همه میرفتن طرفِ گاو سواری و محلِ سگ هم بهش نمیذاشتن و صاحب کارش هم مثلِ پفک پرتش میکرد بیرون و بیکار میشد و بعدشم تو پارک معتادش میکردن و تزریقی میشد میفتاد تو جوب، و میمرد [ نقطه ]


حالا باز خود دانید و این نصیحت و آینده ای که در پیشه!


+ شاید ادامه ی همین پست رو واسه افرادِ موفقِ دیگه هم بنویسم! خدا داند!



منبع این نوشته : منبع
میکرد ,میشد ,اینکه ,نصیحت ,همین ,واسه ,اوجِ موفقیتش ,موفق ترین ,خاکه دیگه

چیپس

طرف بزرگترین و عمیق ترین شکستِ طول عمرِ بی خاصیتش، مربوط میشه به شکستِ فاجعه بارش در لحظاتِ آخر در مِنچ، و اگر هم بخوام به شکستِ عاطفیش اشاره کنم میتونم اشاره ای داشته باشم به مردنِ یکی از جوجه رنگی هاش بر اثرِ سو هاضمه، اونوقت متنِ آهنگ هایی که گوش میده این مدلیه:

* با عربده های زوزه دار خوانده شود


میگن شبِ عروسیته عروس خانوم مبارک

دستاشو سفت گرفتی عشق جدید مبارک

خودزنمیو دو تیغو این قلب پاره پاره

عروس شدی عزیزم مبارکِ دوباره

وای ای وای داره سرد میشه میمیره قلبم

وای ای وای دست عشقمو گرفتو رفتن

وای ای وای داره سرد میشه میمیره قلبم

وای ای وای دست عشقمو گرفتو رفتن


♫♫♫♫


وقتی قدماتو موقع رفتن میدیدم

خون گریه میکردم از توو ترکیدم

کارت عروسیتم رسید وای

صدای شکستن استوخونامو میشنیدم

گل گرفتم واست ندیدی؟

از همون گلایی که تو همیشه دوست داشتی

گل از دستم افتاد چشمم بهت افتاد

دیگه زنداداشم شده مبارک داداشی

سخته اون که دوستش داشتی یه عمر

جلو چشات کنار داداشت بشینه

بله بگو عشقم گور بابای من

عروس خانوم کجاست رفته گل بچینه

یه جا سردرد همه دیوونگیت میشه

یه جا گریه هات تبدیل به خودزنی میشه

یکی گریه میگن شبِ عروسیته عروس خانوم مبارک

دستاشو سفت گرفتی عشق جدید مبارک

خودزنمیو دو تیغو این قلب پاره پاره

عروس شدی عزیزم مبارکِ دوباره

وای ای وای داره سرد میشه میمیره قلبم

وای ای وای دست عشقمو گرفتو رفتن

وای ای وای داره سرد میشه میمیره قلبم

وای ای وای دست عشقمو گرفتو رفتن


♫♫♫♫


وقتی قدماتو موقع رفتن میدیدم

خون گریه میکردم از توو ترکیدم

کارت عروسیتم رسید وای

صدای شکستن استوخونامو میشنیدم

گل گرفتم واست ندیدی؟

از همون گلایی که تو همیشه دوست داشتی

گل از دستم افتاد چشمم بهت افتاد

دیگه زنداداشم شده مبارک داداشی

سخته اون که دوستش داشتی یه عمر

جلو چشات کنار داداشت بشینه

بله بگو عشقم گور بابای من

عروس خانوم کجاست رفته گل بچینه

یه جا سردرد همه دیوونگیت میشه

یه جا گریه هات تبدیل به خودزنی میشه

یکی گریه هاش آبروی دلشو میبرد

نشد یکی شکست عشقی خورد

امشب خودکشی میکنم خودزنی که سهله

به من اصلا نگا نکن محکم بگو بله

رگه دیوونگیم گل کرد خواب از سرم پرید

کشیدم کشیدم تا رگامو برید

واسه دل بریدن از تو بریدم این رگو

تو میدونستی اخلاق این دیوونه ی سگو

من فقط یه پام که نه جفت پاهام لبِ گوره

باید بمیری وقتی که جدایی زوره

وقتی مست بودمو همه چیو دوتا میدیدم

تو بازم واسه من یکی بودی عشقم

خونمون سفید بود الان قرمز شده ها

آخه اسم تورو همه جا با خون نوشتم

چشم تو خیره به اون چشم من کاسه ی خون

چشم من حلقه ی اشک دست تو حلقه ی اون

خنجرو جوری زدی که قرصم اثر نداره

خودزنیمونو تیغو این قلب پاره پاره

خودزنیمونو تیغو این قلب پاره پاره آبروی دلشو میبرد

نشد یکی شکست عشقی خورد

امشب خودکشی میکنم خودزنی که سهله

به من اصلا نگا نکن محکم بگو بله

رگه دیوونگیم گل کرد خواب از سرم پرید

کشیدم کشیدم تا رگامو برید

واسه دل بریدن از تو بریدم این رگو

تو میدونستی اخلاق این دیوونه ی سگو

من فقط یه پام که نه جفت پاهام لبِ گوره

باید بمیری وقتی که جدایی زوره

وقتی مست بودمو همه چیو دوتا میدیدم

تو بازم واسه من یکی بودی عشقم

خونمون سفید بود الان قرمز شده ها

آخه اسم تورو همه جا با خون نوشتم

چشم تو خیره به اون چشم من کاسه ی خون

چشم من حلقه ی اشک دست تو حلقه ی اون

خنجرو جوری زدی که قرصم اثر نداره

خودزنیمونو تیغو این قلب پاره پاره

خودزنیمونو تیغو این قلب پاره پاره


منبع این نوشته : منبع
پاره ,میشه ,رفتن ,تیغو ,مبارک ,عروس ,پاره پاره ,میشه میمیره ,گرفتو رفتن ,عشقمو گرفتو ,میمیره قلبم ,عروس خانوم کجاست ,امشب خودکشی میکنم ,خودکشی می

عکس


روزِ جهانی عکاسی مبارک.

آدم هایی که نوعِ نگاهشون به اتفاقات و موجوداتِ جهان با بقیه متفاوته و میتونن با یه عکس، دنیا رو تکون بدن. خیلی جاها با کارهاشون خندیدیم و خیلی جا ها هم بغض کردیم و باریدیم؛ وقتایی رو هم به آثارشون فکر کردیم و غرقِ در هنرشون شدیم. عکاس ها، انسان های با گذشت و فداکاری هستند. لذت های زندگیشون رو با ما به اشتراک میذارن و خوشحالن. خاطراتی رو میسازن که خودشون، توش نیستن و خوشحالن. عکاس ها خیلی انسان اند.

در مورد عکس هم بگم که از اون آثاری هستش که بعد از دیدنش میبارم. چرا؟! چون هر بار با دیدنش میرم جلو آیینه و یه نگاه به عکس میندازم، یه نگاه به الآنم؛ درحالی که به پهنای صورت اشک میریزم کادر رو ترک میکنم. واقعأ روزگار چه میکنه با ما؟!!! در این حد داغان کننده؟! داریم مگر؟! :))

هنوز یک سالم هم نشده بود. یادش بخیر عمیقأ! خوشبخت ترین موجوداتِ زمین، اونایی هستند که هیچی از هیچیِ این دنیا نمیدونن! بچه ها رو میگم.


منبع این نوشته : منبع
خیلی

اعتصاب با طعم پفک سیاه

[ ناقوسأ خیلی سخته! دگه نمیکشم حاجی!! بگو حاج خانم [ عقدس ] اون دیسِ زرشک پلو با مرغ ر بیاره. دوغ و سالادِ فصل هم فراموش نشه! قربون دستت. ]

شاید به عنوان مخاطب این سؤال واستون پیش بیاد که دیالوگِ بالا یعنی چی؟! که چِح اصلأ؟! حق هم دارید. توضیح میدم. راستش اگه بخوایم منصفانه بررسی کنیم؛ مظلوم ترین موجوداتِ جهان، ما معدنچی های رو سیاه هستیم. چرا؟! خب مشخصه دوستِ عزیز. چون در عینِ حال که رومون سیاهه و سخت ترین شغلِ جهان رو داریم، یکی از کم در آمد ترین مشاغلِ جهان رو هم داریم. خیلی جالبه که سخت ترین شغلِ جهان، بیشترین در آمد و دستمزد رو نداره! خیلی هم تلخ و مزخرفه که یه سری آدمِ شیک و خوشگل بیان جلو دوربین و در محضرِ مردم بگن بعد از شغلِ ما معدنچی ها، بازیگری سخت ترین شغلِ دنیاست. یعنی بعد از ضرب المثلِ همرنگِ جماعت شو ...، این حرف مزخرف ترین حرفی بود که تو جهان گفته شده؛ اونم با فاصله ی زیاد نسبت به حرفِ سوم که نمیگم چیه! طرف میاد چهار تا دیالوگ حفظ میکنه صد بار برداشت میکنن، وسطش هم چایی و آب میوه و میوه و نهار و شام و مخلفات میخوره، با سرویس میاد و میره، پولِ نجومی با مزایای متفرقه هم میگیره، تهش درمیاد اون حرفِ مزخرف رو میگه. باید بیاد این پایین فقط نفس بکشه تا بفهمه سخت یعنی چی و چجوری باید از تهِ دل و درد و داد تلفظش کرد. داشتم میگفتم. 9 ماهی میشه که حقوقِ ما رو ندادن و بیمه هم که شده یه افسانه مثلِ هابیت و ارباب حلقه ها و نارنیا. بخاطر همین تصمیم گرفتم اعتصاب غذا کنم. تا شاید مسئولین تکونی بخورن. یه نامه هم زدم به رئیسِ پروژه که:

 فلانی! این حقش نیست تو اون بیرون عشق و حال کنی واسه خودت و دروغ ببافی و وعده های چرت و پرت بدی به ما که همه چی درست میشه و بالاخره کاری میکنم بیای بیرون و نیازی نباشه اون پایین سختی بکشی و این اراجیف! تو و اون شرکای لعنتی و دروغگوت به من و رفقام قول دادین! هنوز صدا و پژواکِ وعده دادن هاتون داره تو گوش هامون میپیچه! وقتش رسیده بجای عربده های خوش نوا و عامه پسندانه و کارگر راضی کن، یه خورده عمل به وعده هاتون رو تمرین کنین. من بقیه رو نمیدونم میخوان چه پفکی بخورن، از اولش هم مثلِ بقیه نبودم، یه کارگر و برده ی گوش به فرمان و حلقه به گوش که سیاست های برده داری طورانه ی شما اتو کشیده های احمق رو بدونِ چون و چرا گوش کنم، من با بقیه فرق دارم. همون چند سال پیش کافیه که با طنابِ گندیده و موریانه جویده شده تون رفتم تهِ اون معدنِ ذغال سنگِ لعنتی و به چیپس خوردن افتادم و به بدبختی نجاتم دادن. ولی الآن میخوام اعتراض کنم. تنها راهی هم که میتونم صدام رو به گوشِ اون بالایی ها برسونم، تو و اون شرکای مارمولکت هستین که خوب بلدین چجوری از پایین بودنِ من و دوستام سو استفاده کنید واسه رسیدن به اهدافِ خودتون و وقتِ عمل که میرسه معلوم نیست چه مرض و بیماری ای میگیرید که آلزایمر و لال شدگی جزء نشانه هاشه. من به نشانه ی اعتراض به این بی عدالتی ها و ظلم و ستم های وارد شده به خودم، اعتصاب غذا میکنم. یا اونقدر چیزی نمیخورم که شجاعانه بمیرم، که قطعأ سال ها مردم از من به عنوان قهرمانشون یاد خواهند کرد که الگوی ایستادگی در برابر ظلم و بی عدالتی بودم، یا هم که صدای من به اون بالا بالا ها خواهد رسید و به حق و حقوقم خواهم رسید که شرطش کمک های شماهاست. مثلِ همیشه منتظریم!

میدونم خیلی تند نوشتم. نامه ی سنگین و خشنی بود که باید نوشته و ارسال میشد. ولی خب اونا کاری نمیتونن کنن با من. چون جزء من و رفقام هیچ پفکی رو پیدا نمیکنن که اینجوری واسشون کار کنه. 

اعتصابِ غذام رو از صبحانه شروع کردم و نیمرو رو نزدم توی رگ و تا شب هم علی رغمِ تمامِ سختی و ملالت هایی که بود، با تمام قوا و شجاعت و جسارت ادامه دادم، ولی دیدم کار داره به جاهای باریک کشیده میشه و روده های کوچک و بزرگ در هم تنیده و صدای سازِ ساکسیفون میدهند و هیچ خبری هم از رؤسای دهان دریده و شعار زده نیست که نیست، جز تکرارِ وعده های پوچ و تکراری، پس شد همون دیالوگی که اول عرض کردم خدمتتون. یعنی رسمأ حرفِ آخر رو همون اولِ کاری گفتم بهتون که:

ناقوسأ خیلی سخته! دگه نمیکشم حاجی!! بگو حاج خانم [ عقدس ] اون دیسِ زرشک پلو با مرغ ر بیاره. دوغ و سالادِ فصل هم فراموش نشه! قربون دستت.



منبع این نوشته : منبع
خیلی ,وعده ,یعنی ,شغلِ ,بقیه ,اعتصاب ,ترین شغلِ ,قربون دستت ,وعده هاتون ,دیسِ زرشک ,خانم عقدس